گوشه هایی از مزامیر داوود نبی (علیه السلام)

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اندیشه های من در تاریخ : دی ۲۰م, ۱۳۸۹

به نام خدا

گوشه هایی از مزامیر داوود نبی (علیه السلام)

الان که این متون را می نویسم اشک در چشمانم جمع شده است. در سربازی که بودم هم خدمتی داشتم که به من می گفت تو آدم احساسی هستی. امّا من احساسی نیستم بلکه عاشقم. عاشق خداوندی که به خاطر داشتنش روز و شب حمد و ثنا به جا می آورم. نمی دانم چرا ولی دوست دارم روزی برسد که بتوانم صدای خدا را بشونم و بدانم اوّلین چیزی که او به من خواهد گفت چه است. آیا او مرا شماتت می کند که بنده خوبی نبودم یا به من خواهد گفت که من را بخشیده و یا به من می گوید که من بیشتر از تو به تو علاقه دارم بگذریم.

همه در وبلاگهایشان از عشق و عاشقی می نویسند. شعرهای عاشقانه و رنگین و چنین و چنان امّا عشق به چی عشق به کی چه چیزی ارزشش بالاتر است. من هم یک عاشقم و دوست دارم در وبلاگم از عشق بگویم. امّا عشق من تنها به معبودم است. به پروردگاری که در تمامی لحظات همراه من بوده و هست. خدا را دوست دارم نه به خاطر بهشتی که برای ما ساخته نه به خاطر این که به فکر ماست و ۱۲۴ هزار پیامبر را برایمان فرستاده و نه حتی به خاطر این که ما را خلق کرده بلکه خدا را دوست دارم چون با وجود هزاران خطا و گناه و اشتباه باز هم ما را دوست دارد و عاشق ماست.

داوود نبی (علیه السلام) را همه می شناسید. همه شما می دانید که او به کنار کوه ها می رفت و مناجات می کرد. همه شما می دانید که وقتی اذان و مناجات او شنیده می شد تمام پرندگان و حیوانات می ایستادند و به نجواهای زیبای او گوش می دادند. امّا تا به حال از خودتان پرسیدید که او چه می گفته. من هر وقت مزامیر داوود را می خوانم مو به تنم سیخ می شود و از دعاهایش اشک در چشمانم جمع می شود. گوشه ای از مناجات های او را که در مزامیرش آمده برایتان می گذارم شما هم بخوانید با عشق بخوانید و همپون من لذت ببرید از این که چگونه یک عاشق با معشوقش که معبودش است با نجواهایش معاشقه می کند.

باب چهارم

طلب کمک در تنگی

ای خدای عدالت من، چون بخوانم مرا مستجاب نما در تنگی مرا وسعت دادی بر من کرم فرموده دعای من را بشنو ای فرزندان انسان تا به کی جلال من عار خواهد بود و بطالت را دوست داشته دروغ را طلبیدی اما بدانید که خداوند مرد صالح را انتخاب نموده است و چون او را بخوانم خداوند خواهد شنید.

باب پنجم

درخواست هدایت به راست

ای خداوند به سخنان من گوش بده در تفکر من تامل فرما ای پادشاه و خداوند به آواز فریادم توجه کن زیرا که نزد تو دعا می کنم ای خداوند صبحگاهان آواز مرا خواهی شنید بامدادان دعای خود را نزد تو آراسته می کنم و انتظار می کشم زیرا تو خدایی نیستی که به شرارت راغب باشی و گناهکار نزد تو ساکن نخواهد شد. متکبران در نظر تو نخواهند ایستاد از همه بطالت کنندگان نفرت می کنی دروغ گویان را هلاک خواهی ساخت خداوند شخص خونی و حیله گر را مکروه می دارد و امّا من از کثرت رحمت تو به خانه ات داخل خواهم شد و از ترس تو به سوی هیکل قدس تو عبادت خواهم نمود ای خداوند به سبب دشمنانم مرا به عدالت خود هدایت نما و راه خود را پیش روی من راست گردان.

باب ششم

دعا به هنگام پریشانی

ای خداوند مرا در غضب خود توبیخ منما و مرا در خشم خویش تادیب مکن ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام. ای خداوند مرا شفا ده زیرا که استخوان هایم مضطرب است و جان من به شدت پریشان است پس تو ای خداوند تا به کی ای خداوند رجوع کن و جانم را خلاصی ده به رحمت خویش مرا نجات بخش زیرا که در موت ذکر تو نمی باشد در هاویه کیست که تو را حمد گوید از ناله خود وا مانده ام تمامی شب تخت خواب خود را غرق می کنم و بستر خویش را به اشکها تر می سازم. چشم من از غصه کاهیده شد و به سبب همه دشمنانم تار گردید. ای همه بدکاران از من دور شوید زیرا که خداوند آوازه گریه من را شنیده است خداوند استغاثه من را شنیده است خداوند دعای من را اجابت خواهد نمود همه دشمنانم به شدت خجل و پریشان خواهند شد رو برگردانیده ناگهان خجل خواهند گردید.

باب سیزدهم

دعا برای مدد الهی

ای خداوند تا به کی برای همیشه مرا فراموش می کنی تا به کی روی خود را از من خواهی پوشید تا به کی در نفس خود مشورت بکنم و در دلم هر روزه غم خواهد بود. تا به کی دشمنم بر من سرافراشته شود ای یهو خدای من نظر کرده مرا مستجاب گردان چشمانم را روشن کن مبادا به خواب موت بخسبم. مبادا دشمنم گوید بر او قالب آمدم و مخالفانم از پریشانیم شادی نمایند و امّا من به رحمت تو توکل می دارم دل من در نجات تو شادی خواهد کرد برای خداوند سرود خواهم خواند زیرا که به من احسان نموده است.

فصل ۱۷

دعای مرد عادل

صلات داوود

ای خداوند عدالت را بشنو و به فریاد من توجه فرما و دعای مرا که از لب بی ریا می آید کوش بگیر داد من از حضور تو صادر شود چشمان تو راستی را بیند دل من را آزموده ای شبانگاه از آن تفقد کرده ای مرا قال گذاشته ای و هیچ نیافته ای زیرا عزیمت کرده ام که زبانم تجاوز نکند و اما کارهای آدمیان به کلام لب های تو خود را از راه های ظالم نگاه داشتم قدمهایم به آثار تو قائم است پس پاهایم نخواهد لغزید. ای خدا تو را خوانده ام زیرا که مرا اجابت خواهی نمود. گوش خود را به من فراگیر و سخن مرا بشنو رحمتهای خود را امتیاز ده ای که متوکلان خویش را بدست راست خود از مخالفان ایشان می رهانی مرا مثل مردمک چشم نگاه دار مرا زیر سایه بال خود پنهان کن. از روی شریرانی که مرا خراب می سازند از دشمنان جانم که مرا احاظه می کنند.

فصل ۲۲

سرود غم و پیروزی

ای خدای من ای خدای من مرا ترک کرده ای و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی ای خدای من در روز می خوانم و مرا اجابت نمی کنی در شب نیز، و مرا خاموشی نیست.

فصل ۲۳

خداوند شبان من است

خداوند شبان من است، محتاج به هیچ چیز نخواهم بود، در مرتعه های سبز مرا می خواباند، نزد آبهای راحت مرا رهبری می کند، جان مرا بر می گرداند و به خاطر نام خود به راه های عدالت هدایتم می نماید، چون در وادی سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی، عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد، سفره ای برای من به حضور دشمنانم می گسترانی سر مرا به روغن تزیین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است هر آیینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه خداوند ساکن خواهم بود تا ابد الآباد.

فصل ۲۵

درخواست تعلیم الهی

ای خداوند به سوی تو جان خود را بر می افرازم ای خدای من بر تو توکل می دارم پس مگذار که خجل بشوم و دشمنانم بر من فخر نمایند بلی هر که انتظار تو می کشد خجل نخواهد شد آنانیکه بی سبب خیانت می کنند خجل خواهند گردید. ای خداوند طریق های خود را به من بیاموز و راههای خویش را به من تعلیم ده مرا به راستی خود سالک گردان و مرا تعلیم ده زیرا که تو خدای نجات من هستی و تمام روز منتظر تو بودم ای خداوند احسانات و رحمت های خود را به یاد آور زیرا که آنها از ازل بوده است خطایای جوانی و عصیانم را به یاد نیاور ای خداوند به رحمت خود و به خاطر نیکویی خویش مرا یاد کن خداوند نیکو و عادل است پس به گناهکاران طریق را خواهد آموخت مسکینان را به انصاف رهبری خواهد کرد و به مسکینان طریق خود را تعلیم خواهد داد همه راه های خداوند رحمت و حق است برای آنانیکه عهد و شاهدات او را نگاه می دارند.

ای خداوند به خاطر اسم خود گناه مرا بیامرز زیرا که بزرگ است، کیست آن آدمی که از خداوند می ترسد او را به طریقی که اختیار کرده است خواهد آموخت. جان او در نیکویی شب به سر خواهد برد و زریت او وارث زمین خواهند شد سر خداوند با ترسندگان او است و عهد او تا ایشان را تعلیم دهد چشمان من دائما به سوی خداوند است زیرا که او پاهای مرا از دام بیرون می آورد بر من ملتفت شده رحمت بفرما زیرا که منفرد و مسکین هستم تنگی های دل من زیاد شده است مرا از مشقت های من بیرون آور بر مسکنت و رنج من نظر افکن و جمیع خطایایم را بیامرز.

فصل ۲۶

دعای مرد عادل

ای خداوند مرا داد بده زیرا که من در کمال خود رفتار نمودم و بر خداوند توکل داشتم پس نخواهم لغزید. ای خداوند مرا امتحان کن و بیازما باطن و قلب مرا مصفی گردان زیرا که رحمت تو در مد نظر من است و در راستی تو رفتار نمودم با مردان باطل ننشسته ام و با منافقین داخل نخواهم شد از جماعت بدکاران نفرت می دارم و با طالعین نخواهم نشست دستهای خود را در صفا می شویم.

ای خداوند محل خانه تو را دوست می دارم و مقام سکونت جلای تو را، جانم را با گناهاکاران جمع مکن و نه حیات مرا با مردمان خون ریز که در دستهای ایشان آزار است و در دست راست ایشان پر از رشوه است. و امّا من در کمال خود سالک می باشم مرا خلاصی ده و بر من رحم فرما پایم در جای هموار ایستاده است خداوند را در جماعت ها متبارک خواهم خواند.

فصل ۲۷

اطمینان در خداوند

خداوند نور من و نجات من است از که بترسم، خداوند مرجای جان من است از که هراسان شوم چون شریران بر من نزدیک آمدند تا گوشت مرا بخورند یعنی خسمان و دشمنانم ایشان لغزیدند و افتادند اگر لشگری بر من فرود آید دلم نخواد ترسید اگر جنگ بر من بر پا شود در این نیز اطمینان خواهم داشت.

ای خداوند چون به آواز خود می خوانم مرا بشنو و رحمت فرموده مرا مستجاب فرما دل من به تو می گوید که گفته ای روی مرا بطلبی بلی روی تو را ای خداوند خواهم طلبید روی خود را از من نپوشاند و بنده خود را در خشم بر نگردان تو مدد کار من بودی ای خدای نجاتم مرا رد نکن و ترک منما. چون پدر و مادرم مرا ترک کند آنگاه خداوند مرا بر می گرداند ای خداوند طریق خود را به من بیاموز و به سبب دشمنانم مرا به راه راست هدایت فرما.

اتمام دانشنامه جامع بازی سازان

نویسنده محمد غضنفری در دسته : فناوری در تاریخ : آذر ۰۴م, ۱۳۸۹

به نام خدا

اتمام دانشنامه جامع بازی سازان

ابتدا نادیده ات می گیرند سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند امّا در نهایت پیروزی از آن توست (گاندی)

الان دو شب است که چشم روی هم نگذاشتم به غیر از یک خواب چند ساعته با تمام قدرت مشغول آماده سازی این دانشنامه بودم امّا بدلیل یک سری اتفاقات غیر قابل پیش بینی متاسفانه با یکروز تاخیر آماده شد. موقعی که در حال تالیف این دانشنامه بودم با خودم فکر می کردم چه خوب می شد اگر خیلی از دوستان یک دهم فقط یک دهم از زحمتی که برای شهرتشان می کشیدند را برای پیشرفت سایر هموطنانشان می کشیدند چقدر وضع تغییر می کرد چه اطلاعات و تجاربی به اشتراک گذاشته می شد و چقدر خیلی از افراد راه هایی را که آنها رفتند دوباره طی نمی کردند. ممکن است بعضی ها این فکر را بکنند که خوب من برای چه باید اطلاعاتم را به رایگان در اختیار کسی قرار بدهم اصلاً به من چه ارتباطی دارد که دیگران دانشی را که من به زحمت بدست آوردم را ندارند آنها هم بروند زحمت بکشند و مثل من شب زنده داری کنند تا به دانشم دست پیدا کنند این افراد یا خودشان را به بی اطلاعی زده اند یا واقعاً اندکی فکر نکرده اند که نصف بیشتر دانش و امکاناتی که همین الان خودشان دارند حاصل تجربیات دیگران است. یکی از بازی سازها و پژوهشگر معروف از کشور نروژ می گفت یکی از بزرگترین خوبی هایی که دانش بازی سازیدارد این است که بازی سازان در سرتاسر جهان اطلاعات خود را به اشتراک می گذارند. بیایید کمی فکر کنیم خوب آنها اطلاعاتی را می دهند و اطلاعاتی را می گیرند این یک معامله بسیار خوب است چرا ما برای یک بار این کار را نکنیم. بله ما دانشمان را به شکل یک مقاله بنویسیم و در اختیار تارنماهای علمی قرار بدهیم و در عوض با این کار هم ثواب ذکات علم را برده ایم و هم با این کار شروع کننده یک حرکت عظیم انتقال اطلاعات باشیم. اگر چه خیلی ها را من می شناسم که حقیقتاً هر آنچه که داشتند ارائه دادند امّا این افراد انگشت شمارند. من فکر می کنم تعداد کسانی که می توانند کمک کنند امّا تنها به این دلیل که این اندیشه اشتباه را دارند که اگر دانش و تجربیاتشان را در اختیار هموطنان قرار بدهند یک ضرر بزرگ کرده اند در حالی که این طور نیست کسی که دانشش را در اختیار هموطنش قرار می دهد خود نیز ممکن است روزی از مقاله کسی دیگر اطلاعات مفید و مهمی را یاد بگیرد. اشتراک اطلاعات یک داد و ستد اطلاعاتی است و هیچ کس در این میان ضرر نمی کند پس بیایید نگرشمان را تغییر بدهیم. ممکن است کسی بگوید خوب من که وقت نمی کنم امّا آیا حتی در هفته چند ساعت هم برای نوشتن یک مقاله که حاصل تجربیات حداقل یک ماه شما باشد هم وقتی نیست. چند پست مفید در یک انجمن علمی چه پس اگر روی این حساب کسی تا به حال تجربیات خودش را بروز نداده بیاید و کمی در مورد این مساله فکر کند انتقال اطلاعات هم اکنون مهمترین مساله برای صنعت های نوپا در یک کشور است. کشور ما امروز در مرحله حساسی قرار دارد. صنعت بازی سازی در ایران جوان است بسیار جوان و اطلاعات به زبان فارسی به شدت کم است پس بیایید دست به دست هم بدهیم و تا آنجا که می توانیم تجربیات و دانشمان را به دیگران انتقال بدهیم. این انتقال دانش حتا می تواند با زدن یک وبلاگ هم انجام شود امّا مسلماً تبادل اطلاعات در تارنماهای بزرگ اثرات بهتری را می گذارد.

دانشنامه بازی ساز امروز به لطف خداوند بزرگ به اتمام رسید من مطمئنم این دانشنامه می تواند کمک بزرگی به شما باشد که بتوانید خیلی از مطالب مفید و مهم علمی را ترجمه کنید و هم خودتان از آن استفاده کنید و هم دیگران را بهره مند کنید پس وقت آن رسیده که کار را شروع کنیم یا علی …

دوستون دارم خیلی خیلی خیلی زیاد

محمد

هفت نوع هوش

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اندیشه های من در تاریخ : شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

به نام خدا

می خوام یک مقدار بیشتر در مورد اندیشه ها و تحقیقاتم پیرامون استعداد آدمیزاد بنویسم. انصافاً مغز انسان سرشار از شگفتی هاست شما فقط کافی است ابتدای مقاله شبکه های عصبی در بازی های رایانه ای را بخوانید تا تنها با اندکی از قدرت این قسمت مهم بدن انسان پی ببرید. به قدرت خداوند بزرگ که ما را به راستی اشرف مخلوقات خلق کرد.

می خواهم برایتان بنویسم که به تست های هوش خیلی توجه نکنید. من به شما اطمینان می دهم اکثر این آزمایش های هوش و ضریب هوشی در حقیقت یک نگرش مدرسه ای به هوش شماست و مغز شما چیزی فراتر از این است که بتوان نهایت استعداد آن را کشف کرد. امروزه متاسفانه کسانی را که دارای ضریب هوشی پایین هستند را عقب مانده حساب می کنند و شخص را کودن و احمق می نامند. برخی از افراد بعد از این که می بینند به عنوان مثال ضریب هوشیشان از برخی دیگر از دوستانشان در مدرسشه کمتر است افسرده می شوند امّا این ها نمی دانند که شاید استعدادی فراوان داشته باشند که بتوانند آن را ارتقا و پیشرفت بدهند ولی از آن بی خبرند. آخرین تحقیقات دانشگاه آکسفورد نشان از این می دهد که انسان هفت نوع هوش اوّلیه در مغز انسان است. من می خواهم به شما ثابت کنم که شمایی که در حال مطالعه این مطلب هستید فرد فوق العاده با استعدادی هستید. حتا اگر در تمام عمر دیگران چیزی خلاف آن را به شما گفته اند.

کتابی تحت عنوان هفت نوع هوش توسط توماس آرمسترانگ تالیف گردیده است که توسط خانم ناهید سپهرپور ترجمه شده است و توسط انتشارات پیک آوین منتشر گردیده است که من پیشنهاد می کنم حتماً این کتاب را مطالعه نمایید. برای اطلاعات بیشتر بر روی تصویر زیر کلیک کنید.

من مختصری از مطالب این کتاب را به همراه برداشت های خودم در اینجا می نویسم. این کتاب در حقیقت همانطور که در عنوان آن هم مشخص است پیرامون ۷ نوع هوش اوّلیه در مغز انسان راههای کشف آن و جزئیات آن رهنمودها و توصیه های علمی برای پرورش هر یک از هوش ها و… را شرح می دهد.

من با مطالب نویسنده کاملاً موافقم این مطالب به خصوص برای کسانی مناسب است که هنوز نمی دانند واقعاً در چه کاری استعداد دارند. اگر چه معتقدم برخی توصیفات کتاب زیاد جالب نیست. امّا مطالبی را بیان کرده که می تواند در نوع خودش جالب توجه باشد. به عنوان مثال در این کتاب چنین گفته شده است: ” اگر خودرو شما در اتوبان خراب شود، باهوش ترین فرد برای رفع اشکال آن چه کسی است؟ فردی با درجه دکترا از یک دانشگاه معروف یا یک مکانیک خودرو با تحصیلات سیکل؟ چنانچه در یک شهر بزرگ گم شوید، چه کسی می تواند بیشترین کمک را به شما برساند؟ یک پروفسور فراموشکار یا پسر بچه ای با حس جهت یابی قوی؟ هوش بستگی به شرایط، وظایف و نیازهایی دارد که زندگی برای ما ایجاب می کند، نه ضریب هوشی، درجه دانشگاهی یا شهرتی بلند آوازه. تحقیق درباره ارزش تخمینی آزمونهای ضریب هوشی این مطلب را ثابت می کند، حتی اگر آزمونهای هوش، موفقیت در مدرسه را با قاطعیت پیشگویی کنند ولی قادر نیستند چگونگی عملکرد دانش آموزان را پس از ورود به دنیای واقعی بیان کنند. مطالعه ای در خصوص افرادی که به موفقیتهای حرفه ای چشمگیری رسیده بودند، نشان داد که درست یک سوم آنان بهره هوشی پایینی داشتند. این مطلب گویای پیامی واضح است: تستهای ضریب هوشی به ارزیابی چیزی می پردازند که له احتمال زیاد، استعداد مدرسه ای نامیده می شود، در حالی که هوش حقیقی، گستره وسیع تری از مهارت ها را در بر می گیرد.”

حالا با مطالعه این مقدمات می خواهیم به اصل موضوع مورد بحثمان بپردازیم. این هفت نوع هوش چیست؟ اوّلین نوع هوش، هوش زبانشناختی است. این هوش بر کلمات مبتنی است و به خبرنگاران، داستانسرایان، شعرا و وکلا مربوط می شود. شیوه ای از اندیشیدن که برای ماشاه لیر اثر شکسپیر، اودیسه اثر هومر و افسانه های هزار و یک شب و صد ها قصه و داستان های خوبی که توسط این همه نویسنده نوشته شده است را به ارمغان می آورد. افرادی که به ویژه در این بخش باهوش هستند، می توانند با واژه های گفتاری موثر به بحث کردن، متقاعد ساختن، سرگرم کردن یا رهنمود دادن بپردازند. دومین نوع هوش، هوش منطقی-ریاضی یا هوش اعداد و منطق است. این هوش مربوط به دانشمندان، حسابداران و برنامه نویسان رایانه است. نیوتن این هوش را به هنگام اختراع دیفرانسیل و انتگرال متجلی ساخت. همین طور انیشتین، در ارائه نظریه نسبیت خود، از این هوش بهره گرفت. از ویژگی های فردی که به مسائل منطقی-ریاضی تمایل دارد، شامل توانایی استدلال، استنتاج، اندیشیدن درباره مفاهیم علت و معلول، خلق فرضیه و… هوش فضایی نوع سوم هوش است و شامل تفکر در قالب تصاویر و تجسمها و توانایی درک و تغییر شکل و خلق دوباره جنبه های متفاوت دنیای بصری-فضایی است. چنین هوشی، عرصه ی فعالیت معمارها، عکاسان، هنرمندان، خلبانان و مهندسان مکانیک است. کسی که ااهرام مصر را طراحی کرد به میزان قابل توجهی از این هوش بهره مند بود. افرادی که دارای هوش فضایی زیاد هستند، حساسیت دقیقی در مشاهده جزئیات دارند و می توانند عقاید خود را به صورت گرافیکی و به وضوح ببینند، نقاشی و یا طراحی کنند و خود را به آسانی با فضای سه بعدی تطبیق دهند. هوش موسیقیایی چهارمین نوع هوش است. ویژگیهای مهم این هوش، قابلیت درک، ارزیابی و ساختن ریتمها و ملودی هاست. ین هوش، قابلیت درک، ارزیابی و ساختن ریتمها و ملودی هاست. این هوش فردی هم مثل باخ، بتهوون یا برامز و حتی اساتید خودمان مثل استاد شجریان و افتخاری و… وجود دارد. هوش پنجم هوش جسمی – حرکتی است که هوش ضمیر فیزیکی نام دارد. و عبارت است از استعداد کنترل حرکات بدن و نیز در دست گرفتن ماهرانه اشیا ورزشکاران، هنرمندان، مکانیک ها و جراحان به میزان قابل توجهی از این نوع هوش بهره مند هستند. بنابر این چارلی چاپین نیز کسی بود که برای اجرای برنامه های مبتکرانه همیشگی خود از جمله “ولگرد کوچولو”  از این هوش استفاده می کرد. افرادی که هوش جسمی-حرکتی دارند، می توانند در کارهایی مثل خیاظی، قالیبافی یا مدل سازی تبحر پیدا کنند، همچنین ممکن است از تفریحات فیزیکی همچون پیاده روی، دویدن، اردو زدن، شنا یا قایقرانی لذت ببرند. آنها افرادی عملگرا هستند که حس لامسه ای خوب دارند و باید به طور مداوم بدن خود را حرکت دهند و در برابر مسایل “واکنش های اساسی” نشان دهند. هوش ششم، هوش میان فردی نام دارد. این هوش، توانایی درک سایر مردم و کار با آنهاست. به ویژه مستلزم داشتن قابلیت درک دیگران و مسئول بودن در برابر حالات روحی، خلق و خوی، نیات و تمایلات آنان است. یک مدیر اجتماعی طی سفری دریایی باید از این نوع هوش برخوردار باشد. مدیر یک موسسه بزرگ نیز همینطور. لذا کسی که از هوش بین فردی برخوردار است، ممکن است فردی بسیار دلسوز و دارای حس مسئولیت اجتماعی مانند مهاتما گاندی و یا شخصی متقلب و مکار مثل ماکیاولی باشد. در هر حال همگی افرادی هستند که می توانند به ذهن افراد دیگر راه یابند و دنیا را از چشم انداز فکری آنها بنگرند. چنین افرادی می توانند یکی از کارکنان شبکه ای، مشاور و معلمانی شگفت انگیز باشند. آخرین هوش، درون فردی یا هوش ضمیر دروننی نام دارد. فردی که چنین هوشی دارد می تواند به راحتی احساسات خود را درک کند و آنها را از میان انواع بسیار متفاوت حالات عاطفی درونی تشخیص دهد و این خودشناسی را برای غنابخشیدن و هدایت زندگی خویش به کار گیرد. مشاوران، دانشمندان و افراد صاحب مشاغل آزاد، از این هوش برخوردارند. آنها ممکن است افرادی بسیسار درون نگر بوده و از ژرف اندیشی، مشاهده یا سایر اشکال کاوش عمیق روح، بهره گیرند. از سوی دیگر ممکن است بی نهایت مستقل، بسیار هدفمند و فوق العادنه خویشتن دار باشند. راههای اثبات این نظریه هم در کتاب مذکور درج شده که ما از نوشتن آن خودداری و شما را به مطالعه بیشتر راهنمایی می کنیم. و برداشت من از این هفت نوع این است که هم اکنون نوبت شماست بله شماست که ببینید کدامیک را دارید. در جایی دیگر از این کتاب برای شناخت خود مثال خوبی زده است.  کاری را در نظر بگیرید که به طور روزمره انجام می دهید: مثلاً استفاده از تلفن. روش شما برای به یاد آوردن یک شماره تلفن چیست؟ آیا قبل از شماره گیری، شمارنه را زیر لب برای خود تکرار می کنید؟ در این صورت، شما یک روش زبانشناختی را به کار می برید. یا شکل دکمه هایی که باید فشار دهید به صورت دو ردیف سه در چهار که روی شماره گیر تلفن مقابل هم قرار گرفته اند، در ذهن مجسم می کنید؟ این روش بیانگر یک روش تفکر فضایی در مورد محیط پیرامونتان است. اگر با نواخت تن آهنگ دکمه ها شماره را به یاد می آوریداین روش بیانگر یک روش موسیقیایی است و… از این روش ها بسیار زیاد است حتی گاهی اوقات می توان با نگاهی به کارهای گذشته و حال فهمید به عنوان مثال در هنگام بچگی آیا به بازی های حرکتی مثل فوتبال علاقه داشتید یا بازی مثا اسم فامیل خودمان.

در کل برداشت نهایی من این است که حتی اگر هم این کتاب را مطالعه نکردید هم این که تا اینجا به مطالعه ادامه دادید و خلاصه کتاب را خواندید این خودش نشان می دهد که شما به کشف استعداد خودتان علاقه مندید پس برای هر چه زودتر این کشف بزرگ عجله کنید و به سمت موفقیت گام بردارید.

کسانی که می خواهند این مطالب را در تارنماها و و بلاگهایشان قرار دهند ذکر منبع فراموش نشود.

اگر سوال یا دیدگاهی دارید حتماً در بخش دیدگاه ها بیان کنید تا با هم در این مورد مباحثه کنیم.

دوستون دارم زیاد

پایان خدمت سربازی

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اخبار در تاریخ : مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمن الرحیم

درست ۷ ماه و نیم پیش بود که من برای خدمت مقدس سربازی عازم یکی از استانهای جنوب غرب شدم. خدمت سربازی من از دل سرمای دی ماه آغاز شد. از آن روز که تقریباً یک ماه از افتتاح آزمایشی تارنمای بازی ساز می گذشت (آن موقع تارنمای مذکور فقط چند خبر منتشر می کرد و کار کاملاً آزمایشی بود) بسیاری از فعالیتهای اصلی تارنما تا امروز در حالی انجام می شد که من در خدمت مقدس سربازی بودم تا امروز کار بسیار سخت پیش می رفت متاسفانه آن سازمان نظامی که من در آن فعالیت می کردم به هیچ عنوان با من همکاری لازم را نمی کردند و خیلی با من سختگیری های فراوان کردند (به عنوان مثال در برخی روزهای حساس پژوهش من را ۲۴ ساعت نگه می داشتند و مرخصی به سختی به من می دادند) خیلی از دوستانی که در حوزه های علمی کار می کنند وقتی به این دوران می رسند با اینترنت و تحقیقات خداحافظی می کنند و این در حالی بود که من اوج فعالیت خود را در حین خدمت سربازی انجام دادم. متاسفانه در این اواخر عرصه تا حدی بر من سخت شد که دیگر امکان مدیریت برخی از قسمتهای تارنما (از جمله فروشگاه) را نداشتم.
من اهداف بسیار زیادی برای تارنما داشتم امّا متاسفانه این خدمت سربازی بدترین ضربه را به ادامه تحقیقات و پژوهش های من زد و من تا امروز نتوانستم آن قسمت ها مقالات فیلم ها و منابع فراوان و وسیعی که پیرامون این دانش را داشتم به شما عزیزانم در سرتاسر ایران ارائه کنم.
در کنار تمام این مشکلات برخی افراد با داشتن اهداف سوء و خاص اقدام به حملات متعدد به قسمتهای مختلف تارنما کردند و در خیانت کردن به پیشرفت علم ایران از دشمنان تشنه به خون ایران پیشی گرفتند.
دوستان عزیزم امروز ما در شرایط سختی قرار داریم و تحریم ها روز به روز دارد عرصه را بر ما تنگ کرده و دشمنان داخلی و خارجی روز به روز بیشتر ما را تحت فشار قرار می دهند تارنماهای م.س.ت.ه.ج.ن و م.ع.ا.ن.د به راحتی در دسترس جوانان است امّا بسیاری از تارنماهای علمی دروازه هایش بر روی ایران عزیز بسته است.
متاسفانه اخیراً یکی از تارنماهای خوب که فعالیت خیلی وسیع و خوبی در زمینه علوم رایانه داشت و تحت عنوان تک اینفو فعالیت می کرد توسط مخابرات ایران ناجوانمردانه ف.ی.ل.ت.ر شد آنهم با این بهانه که چرا مدیر تارنما آدرس و مشخصات خود را نداده است. تمامی مطالب و مقالات و وتاپیک ها و مباحث علمی یک جا و به خاطر یک دلیل نا مربوط از دسترس تمامی پژوهشگرها خارج شد.
ماهی نیست که گزارش یک تحریم از طرف فلان تارنمای علمی به ما نرسد و در کنار آن این کارهای ناجوانمردانه بیشتر از قبل دل من را به درد آورد.
در کل من فکر می کنم ما پژوهشگرها از همه طرف حتی از سمت کشور و دولت خودمان تحت محاصره قرار داریم. اما در کنار تمام این مشکلات ما با توکل به خدا برای پیشرفت ایران عزیز به فعالیت خودمان ادامه خواهیم داد.
در شهریور ماه برنامه های بسیار ویژه ای برای شما برادران در تارنمای بازی ساز داریم. انشالله قرار است در این ماه تغییراتی در ساختار قالب تارنما انجام گیرد. همچنین قرار است سری جدید مقالات علمی آموزشی منتشر شود بخش فیلم تارنمای بازی ساز قرار است مذاکرات بسیار مهمی را در آینده انجام دهد که در آینده جزئیات بیشتری از آن را ارائه خواهیم داد. همچنین قرار است در این ماه شاخه مستند ساز تارنما شروع به فعالیت کند و مستندهای علمی خودش را در این بخش به نمایش بگذارد. لینکستان تارنما با صدها لینک جدید فعالیت خودش را ادامه می دهد. اتاق چت حذف و به جای آن یک قسمت فوق العاده مهم و حیاتی افزوده خواهد شد که مسلماً آن قسمت یک تحول فراوان را برای پژوهشگران ایرانی علاقه مند به توسعه بازی به ارمغان می آورد. تالار گفتگو با تاپیک ها و بحث های خوب علمی ادامه فعالیت خواهد داد. فروشگاه تارنما از ابتدا فعالیت خود را ادامه خواهد داد و بخش خبری تارنما با اخبار متنوع و خوب علمی هر روز با چند خبر در خدمت شماست.
به امید پیشرفت جوانان خوب ایران زمین

تا شهریور ماه

نمایشگاه کتاب پر از خالی برای بازی سازان

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اخبار در تاریخ : اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۹

به نام خدا

امروز دوشنبه ۸۹/۲/۲۰ رفته بودم نمایشگاه کتاب. فکر می کردم خیلی از کتب خوب برنامه نویسی پیرامون ساخت بازی در آنجا پیدا می شود. همونطور که می دونید خرید کتاب خارجی خیلی برای ما پژوهشگران ایرانی کار پر خرج و پر دردسری هست. و باید به اندازه یک چندم کتاب، پول دور زده شدن تحریم ها رو بدیم. و تو این فکر بودم که حتماً مسئولین برای حل این مشکل کوچکترین قدمی را بر می دارند و برای حل این مشکل حداقل چند ده کتاب از صدها کتاب در مورد بازی سازی را می آورند. امّا رفتم آنجا و هم از طریق رایانه های آنجا و هم از نزدیک دیدم که حقیقتاً حتی یک کتاب هم در مورد برنامه نویسی بازی پیدا نمی شود. در غرفه ریالی که مربوط به کسانی است که با بن کتاب می توانند از آنجا کتاب بخرند به جز چند غرفه کوچک و بزرگ چیز دیگری پیدا نمی شد که آن چند غرفه هم فقط چند کتاب در مورد مدلسازی و متحرک سازی شخصیت برای ساخت بازی داشتند و یکی دو کتاب هم در مورد xna بود. من در دو سال پیش که به نمایشگاه رفته بودم حقیقتاً خیلی چیزهای خوب پیدا می کردم. اصلاً زمین تا آسمان تعداد و تنوع کتاب ها با امسال فرق می کردم. جدیدترین کتب Game Programming Gems 6 و GPU Gems 3 و… به راحتی پیدا می شد اما امسال حتی یک کتاب ساده برنامه نویسی برای بازی نبود. این مساله واقعاً برای من و امثال علاقه مندان به این صنعت خیلی ناراحت کننده بود. به غرفه ارزی رفتم. این غرفه که از چندین سالن بزرگ تشکیل شده بود انجا هم به تمام غرفه ها سر زدم اما دریغ از یک کتاب در مورد DirectX موتورهای ساخت بازی و… فقط چند کتاب قدیمی در مورد هوش مصنوعی و فیزیک پیدا کردم که جالب بدانید آن ها را هم تمام کرده بودند. من نمی دانم این همه که مسئولین از پیشرفت صنعت بازی های رایانه ای می گویند. پس این پیشرفت باید چگونه محقق شود وقتی پژوهشگران در نمایشگاهی که مدعی معتبرترین نمایشگاه بین المللی در جهان است امکان پیدا کردن و خرید چند کتاب ساده برنامه نویسی پیرامون ساخت بازی نباشند. حقیقتاً من خودم به شخصه معتقدم علی رغم این همه ادعا پیرامون حمایت حمایت و حمایت از صنعت بازی سازی ایران اما ما هر سال داریم بیشتر مورد ظلم واقع می شویم. شما کافی است که در بخش جستجوی تارنمای نمایشگاه در مورد DirectX جستجو کنید تا ببینید چند نتیجه را می بینید.

متاسفانه مسئولین هنوز باور نکرده اند که بازی سازی فقط خرید مجوز یک موتور برای شرکت ها یا یک کمک ساده به تبلیغات یک بازی نیست. همین که چندین کتاب پیرامون ساخت بازی هم در نمایشگاه کتاب در اختیار علاقه مندان قرار بگیرد خودش یک کمک بزرگ است.

در کل به نظر من نمایشگاه امسال بر خلاف سال های قبل که در قسمت خارجی پرنده پر نمی زد از لحاظ بازدید کننده خوب بود و مشتاقان زیادی را جذب کرده بود اما از لحاظ تعداد کتاب بسیار بدتر از قبل شده بود. و من از مسئولین این درخواست را دارم که برای پیشرفت این صنعت هم که شده سال آینده کتب مختلف و زیادی را پیرامون قسمت های مختلف توسعه بازی بیاورند.

دوستون دارم زیاد

موفق باشید

سال همت مضاعف و کار مضاعف گرافیست ها بازی ساز ها برنامه نویسان و…

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اندیشه های من در تاریخ : فروردین ۱۸م, ۱۳۸۹

به نام خدا

پیام نوروزی محمد غضنفری به تمام محققین و پژوهشگران

امروز بخش فیلم بازی ساز اوّلین صحنه گرافیکی که در سال ۱۹۸۱ ساخته شده بود را گذاشت (مراجعه شود به اینجا) قبل از آن هم فیلمی پیرامون طبیعی ترین تصاویر گرافیکی جهان را گذاشته بود. (مراجعه شود به اینجا) ببین چقدر در این ۳۰ سال صنعت گرافیک رایانه ای پیشرفت کرده است. در عرض ۳۰ سال تصاویر زمین تا آسمان فرق کرده. پویانمایی هایی که هر سال ساخته می شود با پویانمایی های سال قبل بسیار متفاوت است. مثلاً شما بیایید به عنوان مثال نسخه های مختلف شرک را ببینید. بازی های رایانه ای هم همینطور هر روز رو به سمت پیشرفت است. اما فکر می کنید در این سالها چرا ایران هنوز که هنوز پیشرفت چشمگیری را چه در حوزه پویانمایی و چه در حوزه توسعه بازی ندیده. مسلماً شاید خیلی از شما بگویید نبودن بودجه و امکانات امّا من به شما می گویم حتی اگر بودجه و امکانات بود باز هم ما نمی توانستیم به سرعت رقبای خارجی مان پیشرفت کنیم. مسلماً بزرگترین مشکل ما این است که برای هر کاری بهانه تراشی می کنیم و بعد آن کار را کنار می گذاریم. امسال سال همت مضاعف و کار مضاعف است. امسال سالی است که همه با هم باید متحد بشویم و دست در دست هم بدهیم با قدرت و تلاش فراوان دست به کارهایی بزنیم که قبلاً انجام نداده ایم. بله باید دست به کارهای بزرگی زد که در گذشته انجام نشده. ما گرافیست ها و بازی سازها باید در آینده به عنوان خط شکنان این صنعت برای همیشه ناممان در تاریخ ایران زمین ثبت شود. شاید بپرسید امسال باید چه کاری انجام دهیم؟ سوال خوبی است و جواب سوال هم کاملاً مشخص. بیایید کمی به خودمان رجوع کنیم بینیم با وجود کمترین امکانات چگونه می توانیم در رشته و فن خودمان کاری بکنیم کارستان.

چه ایرادی دارد کسی که خودش را خط شکن زمانه می دانید شب ها چند ساعت کمتر بخوابد و از برخی تفریحاتش هم بزند امّا در آینده نامش برای همیشه به عنوان کسی که برای این صنعت همه جوره زحمت کشیده و نام ایران را در جهان سربلند کرد معرفی شود. امسال باید ببینیم چه کار بزرگی از دستمان برمی آید.

من نقطه تقابل حرفهایم را خصوصاً به جامعه دانشجویی کشور می زنم. دانشجویان عزیز یا کسانی که می توانید این حرفها را به دوستان دانشجویتان یا همکلاسی تان بزنید. چه ایرادی دارد اگر می بینید عشق گرافیک یا توسعه بازی در وجودتان است پایان نامه های خودتان را پیرامون یکی از قسمتهای پویانمایی یا توسعه بازی بگذارید. چه اشکالی دارد که یک پایان نامه خوب و قوی بنویسید.

انجمن های علمی دانشجویی باید به محفلی برای بحث و بررسی پیرامون انواع پروژه های بزرگ و مهم علمی شود من گاهی اوقات از برخی دوستان دانشجویم در دانشگاه های بزرگ می شنوم که حتی برخی رشته ها یک انجمن علمی هم ندارند. این خیلی بد است. اگر شما دانشجوی کامپیوتر هر دانشگاهی در ایران هستید تا آنجا که می توانید باید برای توسعه بازی و پویانمایی تلاش کنید. عزیزان من امروز اکثر دانشجویان کشور اصلاً فراموش کرده اند که مقوله ای هم با نام توسعه بازی وجود دارد. بنیاد ملی بازی های رایانه ای اخیراً دست به اقدام خوبی زد و همایش دانشجویی را در دانشگاه صنعتی شریف برگذار کرد. این اقدام نقطه شروع بسیار خوبی بود امّا باید ادامه داشت باشد. بنیاد باید تمام تلاشش را بکند که این علم را به سمت محافل دانشجویی بکشاند. تا آنجا که می تواند مراسمات رونمایی همایش های علمی و نشست ها را در سالن های دانشگاه ها برگذار کند. این برای این صنعت بسیار بهتر است. امروز ما باید تمام تلاش خود را به کار بگیریم تا می توانیم به تبلیغ علم بازی و پویانمایی در دانشگاه ها بپردازیم. باید راههایی را برای تشویق دانشجویان برای گرایش به این صنعت را پیدا کنیم. بنیاد ملی بازی های رایانه ای و مسئولین مرتبط در امسال باید سرمایه گذاری بیشتری را برای واردات انواع امکانات مختلف مثل دستگاه motion capture اسکنر سه بعدی و… بگذارد و این امکانات را در یک آزمایشگاه مخصوص در اختیار علاقه مندان برای بهتر شدن پروژه های شان قرار دهد. من امروز از این تریبون اعلام می کنم تنها راه پیشرفت ما نشر اطلاعات علمی است. هر کس به هر نحو و از هر طریقی هرگونه مطلب علمی را که بلد است منتشر کند و به هموطنانش یاد بدهد. اگر دانشجو هستید در کلاس با اجازه استاد کنفرانس ارائه دهید. من حتی حاضرم هر کمک و راهنمایی که از دستم بربیاید به دانشجویان عزیز ارائه بدهم. فناوری شبکه و طراحی وب سایت به قدر کافی علاقه مند دارد امروز زمان آن رسیده که فارق التحصیلان را به سمت پویانمایی و توسعه بازی بکشانیم. امسال باید سالی باشد که هر گروه به یک استادیو و هر استادیو متعلق به یک شرکت شود. ما نیاید خود را دست کم بگیریم نیرو و پتانسیل بسیار زیاد است. مغزهای ما حتی در عمق ده های کشور وجود دارند. شاید برایتان جالب باشد در این چند سالی که تارنمای بازی ساز و قبل از آن مجله اینترنتی بازی ساز ارائه شده بود از شهرهای مختلف برای من پیام می آمد. چقدر علاقه مند با ذوق و شوق به من می گفتند که به این صنعت و علم علاقه دارند و از این صنعت حمایت می کنند امّا متاسفانه ما هنوز فکری برای جذب این افراد نکرده ایم. انتقاد من به بنیاد تمرکز آن در تهران است. چه ایرادی دارد که بنیاد چند شعبه در شهرستان ها داشته باشد. و چند جوان خوب و پژوهشگر را مسئول شعبه های مختلف بنیاد در شهرهای مختلف بکند. ما نباید تمرکزمان بر روی یک شهر باشد. البته من نمایشگاه هایی که بنیاد در برخی شهر ها گذاشت را انکار نکرده و از آن تقدیر می کنم امّا معتقد که این کارها بسیار کم است. اگر همه با هم دست به دست هم بدیم و تا آنجا که می توانیم برای این صنعت تبلیغ کنیم می توانیم راه ۲۰ ساله را ظرف ۱ سال برویم پس پیش به سوی موفقیت

محمد غضنفری

۱۳۸۹/۱/۱۸

بازی ساز از حالت beta خارج شد.

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اندیشه های من در تاریخ : فروردین ۰۵م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت قدیمی من

سایت قدیمی من

سلام به دوستان قدیمی و جدیدم به اونایی که از چند سال قبل منو می شناختن و اونایی که تازه با فعالیتهای من آشنا شدن. هیچ وقت فراموش نمی کنم. آن دوران سخت را دورانی که حتی یک خط کد html هم بلد نبودم و یکی از دوستانم که با او رفاقت چندین ساله داشتم من را در بدترین شرایط به حال خودم رها کرد و اجازه نداد که برای صنعت بازی سازی ایران یک تالار ساده داشته باشم. یادش بخیر آن موقع فیلم سنتوری خیلی مد شده بود و همه می خریدند. من آهنگش را گوش می دادم و غصه می خوردم.

رفیق من سنگ صبور غم ها / به دیدنم بیا که خیلی تنهام / هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم / چه دنیای رو به زوالی دارم / مجنونمو دل زده از لیلی ها / خیلی دلم گرفته از خیلی ها/ نمونده از حوونیام نشونی / پیر شدم پیر تو ای جوونی/ … صدای سازم همه جا پر شده/ هر کی شنیده از خودش بی خوده/ اما خودم پر شدم از گلایه / هیچی ازم نمونده جز یه سایه / سایه ای که خالی از عشق و امید / همیشه محتاج به نور خورشید … اگر چه هیچ کس نیومد/ سری به تنهاییت نزد / اما تو کوه سنگ باش / طاقت بیار و مرد باش

همان نداشتن یک تالار ساده باعث شد که من از آن موقع تا امروز متکی به خودم بشوم. دیگر برای اهمیت نداشته باشد که آیا کسی است که به من کمک بکند یا نه! خودم تا آنجا که در توان دارم کار کنم. در این راه خیلی از دوستانم را شناختم. کسانی بودن که تا میانه راه من را همراهی کردند اما همین که احساس کردند من دیگر نفعی برایشان ندارم از من کناره گیری کردند اما کسانی هم بودند که تا انتها در کنار من بودند و به من کمک می کردند.

من در این چند سال تجربیات فراوانی را در مورد طراحی وب بدست آوردم. در کل باید بگویم که من برخی از دوستان را دیدم که خیلی متاسف شدم. برخی ها فکر می کنند که اگر اطلاعات و علمشان را نشر بدهند باعث می شود که مثلاً رقیبی برایشان پیدا شود یا از این جور فکرها می کنند که واقعاً بسیار بد است که یک ایرانی یک همچنین طرز تفکری داشته باشد. من به این افراد می گویم که اگر تمامی دانشمندان جهان می خواستند این گونه فکر کنند که اگر علمی را که بدست آورده اند به جهان عرضه نکنند تا رقیبی برایشان پیدا شود که دیگر جهان پیشرفت نمی کرد اگر هم شما امروز بخواهید این طور فکر کنید که دیگر نمی توانید نقشی در پیشرفت ایران عزیز داشته باشید. چرا باید در ارائه یک مقاله، یک مطلب علمی یا هر چیز دیگری خساست به خرج بدهیم. البته یک علت دیگری هم دارد. متاسفانه در این چند سال که دانش توسعه بازی در ایران زیر دست چند تارنما با مدیریتی بسیار استبدادگرایانه و مغرور بوده باعث گردیده که یک موج بسیار بد بی اعتمادی در ایران روی دهد. متاسفانه اخراج فراوان کاربران متعدد باعث گردیده که دیگر هیچ پژوهشگری که قبلاً یک تجربه تلخ از کار با یکی از این تارنماها داشته دیگر در اینترنت فعالیتی را از خودش بروز ندهد و به هیچ کسی هم اعتماد مجدد نکند و این یعنی پسرفت. باید باور کرد که خیانت برخی ها به این صنعت از خدماتشان بسیار بیشتر بوده که این مساله تامل برانگیز و حقیقتی است که نمی توان از کنارش به راحتی گذشت. جالب اینجاست ک بدانید من خودم عمداً در لینکستان بازی ساز جلوی یکی از این تارنماها نوشتم یک تارنمای قدیمی و سنتی تا مدیر آن را به خود بیاورم و خوشبختانه این ترفند به خوبی جواب داد و مدیر آن تارنما بالاخره آستینی برای پیشرفت و تغییر بالا زد. چون من معتقدم اگر یک رقیب اشکالات یک نفر را به رخش بکشد تاثیر بسیار بیشتری دارد تا اینکه اشکالات توسط یک دوست به او گوشزد شود.

من هر کسی را که به من به هر دلیلی توهینی کرده یا فعالیت خرابکارانه ای را انجام داده می بخشم و امیدوارم که اگر هم کسی از دست من ناراحت است من را به بزرگی خودش ببخشد. در هر صورت من به همه پژوهشگران می گویم به من اعتماد کنید و دست همکاری من را بفشارید. مطمئن باشید که من در قبال یک قدم شما برای پیشرفت صنعت بازی سازی ایران ده قدم به سمت شما می آیم و تمام تلاشم را می کنم که با یک مدیریت صحیح و قوی یک جو دوستانه ای را ایجاد کنم.

امروز که به لطف خداوند یک حرکت جدید و بزرگ را شروع کرده ام به لطف خدا تا انتها در کنارتان خواهم بود و در هر صورت تلاشم را برای پیشرفت صنعت بازی سازی ایران انجام می دهم اما دوستان بدانید که من در حال انجام چندین پروژه علمی مهم هستم که سرم به شدت شلوغه اما با این حال چون می دانم آینده با شکوهی برای همه ما پدیدار خواهد شد نهایت تلاشم را برای شما خواهم کرد…

به امید پیشرفت صنعت بازی سازی ایران

دوستون دارم زیاد

برای هر کس کاری ساخته شده است.

نویسنده محمد غضنفری در دسته : اندیشه های من در تاریخ : آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

به نام خدا

این اوّلین نوشته من در این وبلاگ است. البته در این وبلاگ زیاد در مورد مسائل تخصصی نمی نویسم و بیشتر دوست دارم حرفهای دلم را برای شما بنویسم. از افکارم بگویم از ایده هایم بگویم از اندیشه هایم بگویم و …

من خیلی از اوقات زندگی ام را برای اهدافم می گذرانم. صبح و شب دیگر باقی نمانده و شبانه روز کار می کنم. کاری که از نتیجه آن صدها علاقه مند بهره مند می شوند. اما خوب گاهی اوقات نیاز دارم که در یک جای دنج و بدون هیاهوی علم و تخصص بتوانم واقعاً حرفهایم را با دوستدارانم بزنم. و بگویم که به چی فکر می کنم و چه اهدافی را پی می گیرم. من هنوز یادم نرفته هنگامی که در چند سال پیش و در تارنمای ساده ای که ساخته بودم برای اوّلین بار گفتم که فکر می کنم که خداوند من را برای توسعه بازی ساخته است. یادم نمی رود که از میان تمام آن کسانی که این حرف را شنیدند حتی یک نفر هم از من نپرسید که اصلاً چطور شد که تو به این نتیجه رسیدی و چرا چنین فکری را کردی اکثراً یا به حرف های من با تمسخر اشاره کردند یا بی اعتنا رد شدند. اما من هنوز هم که هنوز هست این تفکر را با خودم دارم. البته این اندیشه متعلق به من نیست شاید خیلی از بزرگان ما قبل از من هم این فکر را داشتند که من از آن بی خبرم. گاهی اوقات فکر می کنم برای رساندن بهتر منظور باید از داستان نویسی استفاده کنم. می دونید من از زمانی که سواد نوشتن را یاد گرفتم داستان می نوشتم دقیقاً از ۷ سالگی داستان نویسی یک کار فوق العاده لذت بخش برای من بود. البته قبل از آن هم چون سواد نوشتن نداشتم با نقاشی کردن سعی می کردم تخیلات خودم را به تصویر بکشم. اما با داستان و توصیف بهتر می توانستم این کار را بکنم. در کل داستان نویسی یک راه خوب و قدرتمند بود برای قدرت بخشیدن به قوه تخیلاتم. و از نظر خودم قوه تخیل دوران کودکی ام هنوز هم با من است و صد البته از نظر تجربه در داستان نویسی بسیار بهتر از قبل شدم خوب بماند برویم سر مطلب خودمان.

بله داشتم می گفتم که هنوز هم فکر می کنم که هر کس برای یک کار ساخته شده است اما این به معنی این نیست که یک انسان در هیچ کاری موفق نیست یک انسان در هر کاری که بخواهد می تواند موفق باشد بلکه معنی این حرف این است که هر انسانی در یک کار خاص که برای آن ساخته شده بسیار موفق است یعنی اگر استعداد خودش را که خداوند برای آن کار به او عطا کرده کشف کند و آن کار را شروع کند شک نکنید که بهترین خواهد شد. من اتفاقی یک مجله را می خواندم و در آن داستانی دیدم که با کمال تعجب برخی از اندیشه هایم را در این داستان یافتم. این داستان را تغییر دادم و یک مقدار در آن دست بردم و اکنون می خواهم آن را در اینجا برای شما عزیزان بگذارم. حتماً تا انتها بخوانید چون چیزهای زیادی را خواهید فهمید. چیزهایی که شاید براحتی نتوانید پیدا کنید. نام این داستان پرستار می باشد و در مورد دختری با نام آرزو است.

بسم الله الرحمن الرحیم

پرستار

آرزو بعد از سال ها توانست به آرزویی که تمام عمر در دل می پروراند، برسد. آرزویی فراموش شده اما هنوز خواستنی، آرزوی پرستار شدن!
او از بچگی عاشق این بود که پرستار شود. میل درونی به او می گفت که باید روزی پرستار شود. اولین بار در پنج سالگی در تلویزیون زنی را دید که با لباس پرستاری به بیمارها در بیمارستان رسیدگی می کند. این صحنه انگار او را به دنیایی دیگر می برد. در عالم خیال، خودش را می دید که به جای آن پرستار به بیمارها رسیدگی می کند. گرچه از همان زمان این میل در او به وجود آمد اما کوچکتر از آن بود که بتواند این میل را به درستی بیان کند و بعدها هم که بزرگ تر شد و آن را به زبان آورد چون احساس می کرد این تنها چیزی در دنیاست که می توانست به او آرامش و لذت دهد، با ابراز این قضیه با مخالفت شدید مادرش مواجه شد: چی؟ پرستار؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده!
- ولی مامان من واقعاً دوست دارم که …
مادرش خانم امیدیان، نمی توانست به آرزوی دخترش آرزو توجه نشان دهد. چون او آرزوی دیگری برای او در دل می پروراند. آرزو باید دندانپزشک می شد. این چیزی بود که مادر آرزو سال ها آرزویش را داشت. شاید اگر از او سوال می کردند چرا؟ نمی توانست جوابی قانع کننده بدهد، حتی نمی توانست بگوید که دندان ها سرمایه ما هستند و این کار نوعی خدمت به مردم کشورش است. او فقط این کار را دوست داشت و رویای تحقق آن را داشت، به آن عشق می ورزید و می دانست که این کاری است که باید انجام دهد. سال ها پیش کتاب های مربوط به دندانپزشکی را می خواند، با دیدن تابلوی دندانپزشکان به خود امید می داد که یک روز نام خودش را در چنین تابلویی خواهد دید امّا… واقعیت این بود که مرگ پدر و دو خواهر کوچکتر از خودش و از دست دادن سرپناهشان باعث شد که او برای تامین هزینه های زندگی به منشی شدن در مطب دندانپزشکی قناعت کند. امّا نمی توانست حسرتی را که با دیدن دکترهای دندانپزشک در دلش شعله می کشید از خودش پنهان کند. امّا بعد از ازدواجش با آقای امیدیان و تولد آرزو، امید این بار به شکلی دیگر در دلش جوانه زد: آرزو می تواند کاری را انجام بدهد که من نتوانستم انجامش بدهم … همه تسهیلات را برایش فراهم می کنم … همه کار می کنم تا این اتفاق بیافتد.
پدر آرزو بیشتر مواقع در سفر بود و به خاطر مشغله کاری و گرفتاری زیاد نمی توانست به امور خانه رسیدگی کند. برای همین تا سال ها نقش موثری در زندگی آرزو نداشت. خانم امیدیان یکه تاز میدان بود و فکر می کرد با تحقق این آرزو هم آینده دخترش تامین می شود و هم عقده ای که به خاطر شکستش در رسیدن به این شغل در دلش به وجود آمده بود تا حدودی برطرف می شد. امّا نکته ای را که از یاد برده بود این بود که او دارد رویای خودش را به کس دیگری تحمیل می کند. کسی که رویایی دیگر برای خودش دارد. خانم امیدیان این قضیه یعنی حقوق طبیعی فرزندش را برای انتخاب و تصمیم گیری را کاملاً فراموش کرده بود و برای همین از کودکی مدام به آرزو تلقین می کرد که باید یک دندانپزشک برجسته شود: اون وقت برای خودت کسی می شوی… تو کاری را انجام می دهی که دوستش داری! تو واقعاً باید برای رسیدن به چیزی که می خواهی زحمت می کشی! آرزو جواب نمی داد. امّا سرانجام به تدریج تسلیم شد. برای همین زمانی به خود آمد که بعد از دو سال شب زنده داری و درس خواندن مداوم، کلاس کنکور رفتن، معلم خصوصی داشتن و شب های در خواب کابوس کنکور دیدن و… بالاخره با چهره ای زرد و خسته در رشته دندانپزشکی قبول شد. این امر نشان می داد که او از هوش و ذکاوت خاصی هم برخوردار بود. دیگر آرزوی پرستار شدن برایش به آرزوی کودکانه تبدیل شده بود که باید فراموشش می کرد، نه کاری مهم که برای آن به دنیا آمده بود. مثل خیلی خاطرات کودکی که کم کم یادش می رفت. همان طور که مادر خاطرنشان می کرد او دیگر باید تمام وقتش را صرف کار و درسش در دانشگاه می کرد.
امّا فاجعه داشت کم کم خودش را نشان می داد. آرزو از درس و کلاس هایش در دانشگاه به هیچ وجه لذت نمی برد. سر کلاس حواسش پرت می شد و نمی توانست روی مطالب درس تمرکز کند. مگر می شود آدم در کاری موفق شود که هیچ علاقه ای به آن ندارد.
وقتی پای خواستگاری هادی به میان آمد، آرزو فکر کرد ازدواج با او منطقی است چون منطق حاکم بر خانواده و آدم های دور و برش می گفتند درست است. هادی، هم دندانپزشک بود و خانواده خوبی داشت. طبق استانداردهای ازدواج در جامعه، موقعیتش به لحاظ مالی عالی بود و جواب رد دادن به او حماقت محض محسوب می شد. پس درنگ جایز نبود. امّا آرزو فقط به حرف اطرافیان و به خصوص مادرش توجه می کرد و به عشق و علاقه خودش با هادی توجه نمی کرد.
خیلی از دوستان آرزو وقتی از خواستگاری خبردار شدند چه پنهان و چه آشکار غبطه خوردند و گفتند: چه شانسی! … بهتر از این نمی شود!
در رفت و آمدهایش با هادی می دید که محبتی بین خودش و او وجود ندارد. هر دو مثل دو آدم ماشینی به هم سلام می کردند و تصنعی لبخند می زدند. پشت میز دو نفره در رستوران می نشستند و سعی می کردند سکوت میانشان را با نقل اتفاقات مهم روز بشکنند. فلان استاد فلان حرف را زد. رییس دانشگاه با معاونش حرفشان شده. مادرم تماس گرفت که دایی ام آخر هفته از هلند می آید و بد نیست در تعطیلات ماه آینده به شمال سفر کنیم و…
عشق را بدجوری کم داشتند و هر دو انگار وانمود می کردند که نمی دانند، تا اینگونه فقدان عشق را به نوعی جبران کنند.
تا اینکه یک اتفاق باعث شد تا او این واقعیت را مجبور شد به خودش اعتراف کند که در مسیری اشتباه افتاده است. او در یک پایگاه اینترنتی به مطلبی از شخصی برخورد کرد. آن شخص گفته بود: برای هر فردی کاری در دنیا منظور شده است که به خاطرش به دنیا آمده است و اگر صد کار دیگر بکند امّا آن را انجام ندهد انگار هیچ کاری نکرده است و اگر به سمت بی ربط ترین کارها هم برود باز هم تقدیر او را به سمت کار مورد علاقه اش جذب خواهد کرد …
این مطلب مثل سطل آب سردی بود که یکدفعه بر سر آرزو خالی شد. همان شب که دیگر مقدمات عروسی داشت طی می شد وقتی با هادی بیرون رفت انگار بالاخره بعد از مدتها موضوع مهمی را پیدا کرده که بخواهد با او در میان بگذارد، گفت: راستی درباره این که آدم ها اومدن تو دنیا تا کاری رو که براش ساخته شدن انجام بدن چیزی شنیدی؟ … منظورم یک آرزوی شخصیه؟ هادی گفت: آرزو؟
- آره تا حالا فکر کردی واقعاً برای چی به دنیا اومدیم … مثلاً این کاری که داری می کنی واقعاً همون کاریه که …
هادی گفت: کی این مزخرفات رو تو گوشت خونده؟ اصلاً مگر شک داری؟ من می دونم دارم چی کار می کنم و همین یعنی درسته! این آدم ها بهتره به درد خودشون بمیرن… کسی که ندونه داره چی کار می کنه واسه لای جرز دیوار خوبه.
آرزو از این حرف ناراحت شده بود. البته هادی بدون آن که غرضی داشته باشد آن را بیان کرد امّا آرزو آن را توهینی مستقیم به خود در نظر گرفت و گفت: خوب نیست درباره آدم ها این طور قضاوت کرد… امّا من می خوام بدونم اگه تو دندانپزشک نبودی کاری که می خواستی بکنی چی بود؟
هادی کمی فکر کرد و گفت: خب من می خوام دندانپزشک باشم. یک زمانی دلم می خواست دکتر بشم. امّا حالا هم فرقی نکرده … نه، من راضی ام.
آرزو با خودش فکر کرد. پس رویای او تحقق پیدا کرده البته با اندکی تفاوت. دندانپزشکی به جای پزشکی. امّا در مورد خودش اگر می خواست صادقانه رفتار کند می گفت: نه، این همه بی قراری و دلهره لابد دلیل دارد، بله او راهش را درست انتخاب نکرده بود، اگر کرده بود احساس آرامش می کرد.
در همین زمان، آرزو به رازی پی برد که دوستی مشترک به او گفت. خودش هم یکی، دو باری که به کلینیک دندانپزشکی که هادی آن جا کار می کرد، رفته بود و متوجه شده بود که هادی نسبت به خانم دکتری که آن جا کار می کرد حس خاصی دارد. اعتراف این قضیه حتی برای خودش هم دشوار بود. بدتر این که از دوست مشترکی شنید هادی به آن خانم دکتر علاقه ای شدید داشته است. امّا خانواده هادی به خاطر این که آن خانم دکتر قبلاً ازدواج کرده بود و فرزندی هم داشت شدیداً با این وصلت مخالف بودند. کار به جایی رسید که مادر هادی از فشار عصبی و ناراحتی برای پسر عزیز و دردانه اش دچار سکته قلبی شد و همه به نوعی هادی را مقصر می دانستند، برای همین هادی هم وقتی مادرش را از بیمارستان به خانه منتقل کردند کوتاه آمد تا جان مادرش را نجات دهد و غائله را ختم کند.
آرزو که انگار دنیا را روی سرش کوبیده بودند به آن دوست مشترک گفت: تو چطور همه این چیزها را می دانی؟ چرا الان اینها را به من می گویی؟ او گفت که به شکلی خیلی تصادفی، خودش دو، سه روز پیش این قضیه را فهمیده بود.
آرزو این خبر را زنگ خطری برای خودش دید. تا کی باید می گذاشت دیگران برای او تصمیم بگیرند؟ یک ماه دیگر قرار عقد را گذاشته بودند. باید زودتر دست به کار می شد. برای همین به هادی زنگ زد و در یک کافی شاپ با او قرار گذاشت. راس ساعت وقتی او آمد خیلی صریح و بدون حاشیه و تعارفات رفت سر اصل مطلب و گفت که جریان را می داند.
هادی از شنیدن این خبر خیلی تعجب نکرد امّا به فکر فرو رفت و بعد به آرزو اعتراف کرد که این قضیه حقیقت دارد. هادی خیال کرده بود که بهتر است در برابر خانواده اش کوتاه بیاید و با همسری که برایش انتخاب کرده بودند، ازدواج کند. بعد می توانست جدا شود و چون خودش هم ازدواج نا موفقی را پشت سر گذاشته بود در نتیجه خانواده اش برای زندگی او با آن خانم دکتر مانع تراشی نمی کردند.
آرزو احساس کرد غرور و شخصیتش لگدمال شده است. سردردهای عصبی گرفت. وارد بازی ای شده بود که نقش قربانی را در آن داشت. شب ها بدون قرص خواب نمی توانست بخوابد. از طرف دانشگاه و زندگی اش به او فشار وارد می شد. این زندگی اصلاً زندگی نبود که او می خواست و زندگی بود که پدر و مادر خودش و هادی می خواستند به او تحمیل کنند. تحصیل در رشته مورد علاقه مادر و زندگی با کسی که اصلاً دوستش ندارد و به اجبار حرف های والدینش می خواهد با او ازدواج کند و از قبل از ازدواج به اندیشه طلاق بود.
بعد از مدت ها با خود کلنجار رفتن بدون این که اشاره به این قضیه بکند مسئله به هم زدن عقد را پیش کشید و هادی هم پذیرفت. هادی گفت: آرزو منو ببخش من داشتم به بهای رسیدن چیزی که خودم می خواستم، تو را بدبخت می کردم. باور کن اگر والدینم در برابر خواسته ام نمی ایستادند و نمی خواستند که تو را به اجبار به من تحمیل کنند هرگز چنین نقشه شومی را در ذهنم نمی کشیدم.
قرار گذاشتند که به خانواده هایشان بگویند که با هم تفاهم ندارند و به این نتیجه رسیدند که راهی جز برهم زدن عقد برایشان نمانده است.
مادر آرزو آن چه که شنیده بود باور نمی کرد: یعنی چی؟ همین طور سر تو انداختی پایین اومدی می گی به هم بزنیم که چی؟ مردم چی میگن … اصلاً مگه زندگی بچه بازیه؟
پدر آرزو تنها کسی بود که او را درک می کرد. آقای امیدیان که سال ها به خاطر مشغله کاری از خانواده اش غافل بود حالا فرصت بیشتری برای آنها می گذاشت. باور این مسئله ماه ها برای آرزو طول کشید و بعد از روزها کلنجار و فکر، شب بیداری، جدال درونی و اضطراب او توانسته بود خودش را از زندگی تحمیلی که داشت به سراشیبی می انداختش نجات دهد. امّا وحشت این که در آینده نتواند دندانپزشکی شود که با دلسوزی بیمارهایش را مداوا کند امانش را بریده بود. معلق میان زمین و هوا مانده بود و نمی دانست چه کار باید بکند. یک روز در تلویزیون همان فیلمی را دید که در کودکی دیده بود. زنی پرستار که در بیمارستان به بیمارها رسیدگی می کرد و همان جا جواب سوالش در یک جمله بر روحش نازل شد: پرستاری … او برای این کار آفریده شده بود.
قسمت مهم ماجرا تازه از همین جا شروع شده بود. او تصمیم گرفته بود با اراده ای پولادین و با قدرتی مثال زدنی برای تصمیم گیری در مورد آینده خودش در برابر کسی که در مورد آینده او تصمیم گرفته بود بایستد و اجازه ندهد تا کسی مانع رسیدن او به عشق و علاقه اش بشود.
روزی که آرزو این قضیه را با خانواده اش در میان گذاشت مادرش بهت زده نگاهش کرد. بعد به دنبال اثری از شوخی در چشم های آرزو گشت امّا چیزی پیدا نکرد. چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد. امّا پدر آرزو که به خاطر کار آن زمانش و مشغله هایش به نوعی خودش را مقصر می دانست این بار هم بعد از صحبت با او قانع شد که سعادت آدم ها را دیگران نمی توانند تعیین کنند، خیلی چیزها از نظر مردم خوشبختی است امّا زندگی فرد نشان می دهد که برای آن شخص درست عین بدبختی می باشد. بنابر این از او حمایت کرد.
آرزو در کمال ناباوری بسیاری از اطرافیان از دانشگاه انصراف داد. او مجبور بود که دوباره در کنکور شرکت کند امّا وحشتی نداشت. اراده ای باورنکردنی پیدا کرده بود. شب و روز مطالعه می کرد. دو، سه سال خواندن دندانپزشکی دوباره او را به نقطه شروع برگردانده بود امّا او ناراحت نبود. او تازه داشت امیدی در زندگی پیدا می کرد.
دوستان و آشنایان آرزو هیچ وقت مثل آن روزها او را شاد و سرحال ندیده بودند که درس می خواند و در کلاس کنکور ثبت نام می کرد. گرچه به نظرشان عجیب می آمد امّا مهم روحیه آرزو بود، نه نظر آنها.
تا کنکور سه ماه بیشتر نمانده بود امّا او در همین مدت، تمام کتاب ها را دوره کرد و کنکورش را داد و رتبه خیلی خوبی گرفت و دو ماه بعد دانشجوی پرستاری بود. جالب این که بسیاری از واحد هایش را که در دوره دندانپزشکی گذرانده بود پذیرفتند در نتیجه او خیلی عقب نیافتاده بود. با لذت و شور و شوق درس هایش را می خواند.
استادهایش به او می گفتند: تو در این کار استعداد عجیبی داری.
پرستار شدن طرحی بود که برای آرزو در نظر گرفته شده بود. کاری که مختص او بود و برایش به دنیا آمده بود. او بیش از هر زمان دیگری می توانست به این امر یقین بیاورد. مادر آرزو هم که اوایل کمی از او دلخور بود و هنوز ته دلش به این کار او راضی نبود کم کم قانع شد که باید اجازه بدهد او کاری را که دوست دارد انجام بدهد به خصوص این که می دید او احساس شور و شعفی می کند که در تمام سال های گذشته نداشت. او فهمید که این مهم نیست که بچه اش در چه رشته ای باید درس بخواند بلکه این مهم است که بچه اش در آن رشته موفق باشد. آرزو چند سال بعد توانست مدرک پرستاری اش را بگیرد. در همان سال با یکی از همکلاسی هایش نامزد شد. مردی که او را درک می کرد و میانشان عشق و علاقه وجود داشت. استادش برای او در یکی از بیمارستان های بزرگ کار پیدا کرد تا به کودکان بیمار رسیدگی کند. او از این که می توانست دردهای آنها را تسلی بدهد احساس رضایت می کرد، داشت کار بزرگی را نسبت به توانش انجام می داد. این وظیفه ای بود که به خاطرش به دنیا آمده بود و با تمام وجود این را حس می کرد. اکنون آرزو برای همیشه به آرزویش رسیده بود. او یک پرستار بود و سال ها آن کسی را که در پایگاه اینترنتی اش آن حرف بیدارکننده را زده بود دعا می کرد.
برای هر فردی کاری در دنیا منظور شده است که به خاطرش به دنیا آمده است و اگر صد کار دیگر بکند امّا آن را انجام ندهد انگار هیچ کاری نکرده است و اگر به سمت بی ربط ترین کارها هم برود باز هم تقدیر او را به سمت کار مورد علاقه اش جذب خواهد کرد …

نوشته های پیشین &laquo